|
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید... دل من گرفته اینجا ،هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ دل من گرفته اینجا ،دل من گرفته اینجا،دل من گرفته اینجا................. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 4:44 بعد از ظهر توسط دامین |
دراین دنیای ویران ،خودم را برای خواندن چند بیتی خوشحال مبینم... ............................................. ............................................. ............................................. ............................................. ..... + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 3:58 بعد از ظهر توسط دامین |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 9:19 قبل از ظهر توسط دامین |
شهرمن، شهر دل است ......عاشقی شغل من و پیشه ی من شیدائی است!
خانه ام پشت خرابات مغان ،کوچه ی عشق و جنون.....جنب میخانه ی حافظ باشد! من مهاجر هستم ...! دیر سالی است که از کشور روح......از بهشت جاوید پدرم رانده شده!!! که در آن ،جویی از شیر و شکر ،شهد و عسل جاری بود! میوه از شاخ درخت در دهان می افتاد! پدرم در گذر وسوسه ها.......همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت! من امروز همه ی دنیا را،،،میفروشم به جو ئی مهرو کمی عشق! و دگر هیچ همین...! من مهاجر هستم...! سالیانی است در این شهر، گیوه ها فرسودند! پاها را بنگر،که چه خسته است ،ز بیداریها...! نازنینم دیری است که به هر کوچه ،به هرخانه و هر پنجره ای! به هر برکه ی آب،به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه! عشق را می طلبم....من تو را می طلبم...! من مهاجر هستم...! سالیانی است به روز و به تاریکی شب! بر این گنبد فیروزه، تو را می طلبم! نازنینم ،من جنت را نه به گندم.......به جو ئی! میفروشم به نگاهی ، آهی!!! من مهاجر................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 9:20 قبل از ظهر توسط دامین |
ما چه هستیم؟......عجب بی پاو دستیم!
چه شد ،مخمور و مستیم؟...همه عاجز کٌش ودشمن پرستیم... ز نادانی و غفلت زیر دستیم!...به رغم دوست با دشمن نشستم.... چو صفر ،اندر حسابیم!...چو صید اندر طنابیم!... جهان را برده آب و ما بخوابیم... شد عالم غرق خون ،...مست شرابیم.......... + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 6:26 بعد از ظهر توسط دامین |
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش عکس حیدر را کنار حضرت زهرا کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن در بیابان بلا تصویری از سقا کشید گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم گریه کرد ،آهی کشید و زینب کبری کشید..... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 10:0 قبل از ظهر توسط دامین |
حلقه حلقه مِی به جامم ریختی
شعله ی عشقی بدل آویختی شعله شعله بزم ما روشن شدی کاخگر از دل تا لبِ جان سوختی هیمه هیمه آتشی آمد پدید وین شراره از ازل بفروختی دره دره رفتم و دل در برم شور و شادی را به غم بفروختی رشته رشته چشمم از سوزن مژه اطلسی اشکین بر ِ جان دوختی پهنه پهنه دشت و هامونم فشرد وز لبانم تشنگی بفروختی هاله هاله گم شدم در این خیال تو نه خود،نه بی خودی آموختی..... شعر از دوست بسیار عزیزم آقای منوچهر میباشد.... + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 2:28 بعد از ظهر توسط دامین |
قلبم پیوسته تکرار میکند که ترا ...فقط تو را ،میخواهم .
همه هوسهایی که شب و روز از راه بدرم میکند،ساختگی و بی پایه اند. همانطور که شب در میان ظلمت خویش ،پیام روشنائی را پنهان ساخته است ،من نیز دراعماق لاشعورم ، فریاد تو ....فقط تو ...منعکس است. طوفان باهمه ی شدت خود به سکون و آرامش منتهی میشود و حتی در بحبوحه ی شدت خود در جستجوی آرامش است. من نیز همه ی عصیانم به عشق تو ختم میشود و یگانه فریاد درونم این است که تورا...تنها تورا..... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 3:19 بعد از ظهر توسط دامین |
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کو چه ایم ! .... مولوی .............. هفت شهر عشق......۱.طلب..۲.عشق..۳.معرفت..۴.استغنا..۵.توحید..۶.حیرت..۷.فقر... گفت ما را هفت وادی در ره است + نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 10:3 قبل از ظهر توسط دامین |
گفته بودی که هنگام سحر می آیی! باز چه شد؟
گفته بودی که تا ابد می مانی ! باز چه شد؟ من به شنیدن این گفته ها عادت دارم... اما نمیدانم که چرا ؟ هر بار میشنوم ،که تو می آیی ... باورم میشود و منتظرت میمانم ! شاید تو میخندی ، به سادگیم! ولی باز مطمئنم که روزی دلت به حالم خواهد سوخت وهمان روز دگر! دل من منتظر نخواهد ماند ..... + نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 1:28 بعد از ظهر توسط دامین |
|
| |||||